تبليغاتX
۩Ω۩ مسافر زمانΩ۩
آدمک آخر دنياست بخند آدمک مرگ همين جاست بخند آن خدايي که بزرگش خواندي به خدا مثل تو تنهاست بخند

 

 PESARE BAD has entered

بر فرض که سلام

امروز طبق معمول لنگمو زده بودم به دیوار و فکر می کردم. داشتم به این جمله فکر میکردم: " تو هرچی که اتفاق میفته یک حکمتیه". جالب بود واسم. یعنی من همه این اتقاقاتیو که میفته بذارم پای حکمت؟ یعنی عوامل دیگه که خودم عمده ترینشم اصلا دخالتی ندارن تو بوقوع پیوستن؟ شرکت طبق حکمت تعطیل شد؟ پرونده ام رو قضا و قدر گم شد؟ مصدومیتم که باعث عقب افتادن کارام شد هم حکمته؟؟؟ انصراف حکمت بود؟ . گیجم خیلی گیج. دست و دلم به هیچ کاری نمیره. کاش بر میگشتم به دوران کودکیم. وقتی متین رو میبینم اینقدر حسودیم میشه بهش. هرکار دلش میخواد میکنه هیچکی هم بهش گیر نمیده. به سگ میگه هاپو به جایی بر نمی خوره. به کلاغ میگه توتو اما تو قانون جاذبه هیچ خللی وارد نمیشه. اخر سر هم همه اونو بیشتر از من دیلاغ سیبیل کلفت دوست دارن.

بگذریم.

میخوام امروز با خدا سر شاخ شم. اخه اونه که تا ته حرفامو چه از رو عصبانیت باشه چه خوبیت تا ته گوش میده اخر سر هم دنبال راهیه که یا اجر بده یا هدایت کنه. درست برعکس این نظام جمهوری. کافیه یه چی بگی که به مزاجشون خوش نیاد. چنان کله پات میکنن که نفهمی از کجا خوردی:

اخه اوستا کریم قربونت برم این چه طرزشه؟؟ هان؟ چرا هرچی خم و راست میشم جلوت چیزی جز زانو درد نداره واسم؟

قربون مرامت مگه نگفتی از تو حرکت از من برکت؟؟ پس چرا تا دیدی یکم رو غلتک افتادم پا گذاشتی جلو پام؟؟ همه چی رو یجا ازم گرفتیا . حواست هست؟؟

معلومه داری چیکار میکنی؟ بخدا موندم چی بگم؟ بابا یبار هم به ما حال بده جا دوری نمیره ها. اینا رو گرفتی نوش جونت. تورو جون هرکی دوسش داری یه ارامش بهم بده فقط. بذار از سختی های زندگیم هم لذت ببرم. جوری بهم بینش بده که اصلا سختی نبینم. چیه؟؟ کاره سختیه؟؟ یا نمیخوای بهم حال بدی؟ اخه چرا؟؟ من که گفتم غلط کردم. نیگا پسر خوبی شدم. نیگا کارامو درست انجام میدم همونطور که میخوای. نیگا چقدر ...

با تواما. اهای. اه. اصلا نیگا نکن. توام ماله بقیه ای. من سهمی از نگاهت , از لطفت ندارم. باشه. تا نیای منتم رو نکشی دیگه کاریت ندارم. بای

PESARE BAD has been kick out of our eyes because he is not patient and waana get things without any effort

PESARE BAD has left

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 23:19  توسط ایمان | 

سلام
سلام کردما...
چیه باز؟!
توام قهری؟!
چی شده؟!!
اذیت نکن دیگه. روتو بر نگردون دلم می گیره...
اما عادت کردم. یه جور تنهایی کشنده داره ازارم میده، به هرکی پناه میبرم چترشو از رو سرم میکشه کنار. جواب بده دیگه. اه.
یه چی بگم باور میکنی؟ نمیتونم حرفمو بنویسم.احساس هرگز تو کلمات به مخاطب منتقل نمی شه. می خوام چشام زبان گویای وجودم بشن. زل بزن تو چشام. خوب نیگا کن تورو خدا. هر چقدر طول کشید سعی کن تحمل کنی بذار تمام احساسمو درک کنی. دلم گرفته. احتمالا حال همه از این دل گرفتگیه من بهم میخوره خب بخوره به جهنم. به قول مش سکینه همسایه بغلیمون به درک اسفل السافلین. میشناسیش؟ مش سکینه رو میگم. فکر کنم اون معنی دل شکسته رو خوب می فهمه. بچه که بودیم هر از گاهی مهربونیش گل میکرد بهمون نقل گلاب می داد. وای که چقدر دلم از اونا می خواد. وقتی صدامون می کرد نشاط رو از صداش درک می کردیم. وقتی بهش می گفتیم مادر زنده باشی می گفت تا سرو سامون دادن بچه هام کافیه بیشترنمی خوام. ما هم همین تو ذهنمون بود. اما میدونی چیه؟ الان دیگه نه از اون نقلای گلاب خبریه نه از نشاط توی صداش. از مامانم شنیدم که حالش بده. روز به روز ضعیف تر میشه. از روزگار بدم میاد. دارم به این نتیجه می رسم که اگه ارزوهاتو بلند بگی روزگار نامرد نمیذاره بهشون برسی. کاش مش سکینه تو دلش می گفت ارزوشو. نمی دونم روزگار واسه من چی تو استین داره. بغضم گرفته. هیچ وقت اینجوری نبودم. دستام میلرزن. توام که این روزها سرت گرم کارته. راستی این سردرد دیگه کلافم کرده. قبلا تا دلم میگرفت میومدم واسه تو مینوشتم. اگه این همه مدت نیومدم حمل بر بی وفائی نذار. اومدم. قالباتو دیدم. نوشته هائی که قبلا نوشتم خوندم. چند سطری هم نوشتم. اما ثبت نکردم. اسم اون نوع نوشتنمو گذاشتم متن هائی که هرگز منتشر نشد. اونارو خیلی دوست دارم. چون تو اونا محدود نیستم. راحت روی صفحه کلید می تازم و هرچه بخوام  مینویسم. بابت نوشته هامم هرگز مواخذه نمی شم. اما تو این متن ها دست ادم بستست. می فهمی؟ ترسم کلامی بر زبان برانم که نگنجد در این مجمل.
برم قرص بخورم تا از پا در نیومدم.

و گاهی باید سکوت کرد...
شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد...

 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 4:38  توسط ایمان | 
خدايا ميشنوي ؟ خداوندا به من توفيقي ده که فقط يک روز بنده مخلص تو باشم که مي دانم حتي ساعتي اين چنين بودن بس دشوار است .خدايا يا مهر آنان را که در دلشان بر من محبتي نيست از دلم بيرون کن يا به من صبري ده که کساني را که دوستم ندارم دوست داشته باشم .خدايا سينه ام را چنان بگشاي که درد هاي تمام عالم را در آن جاي دهم. حتي درد محکوم شدن به گناه هاي ناکرده ام را.خدايا بر من ذره اي از رحمت بيکرانت را ببخش تا بتوانم آنانکه محبتم را تقديمشان کردم و تحقير شدم ، آنان که دوستشان داشتم و دشمنم داشتند و آنان که درحقم ظلم کرده اند را ببخشم.خداوندا دستانم خالي اند و دلم غرق در آمال . يا به قدرت بيکرانت دستانم را توانا گردان يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتي خالي کن .خدايا مي دانم که نادانم به ذره اي از علم بيکرانت دانايم کن .بارالها زبانم در ستايش تو قاصر است به من زباني عطا کن تا گوشه اي اندک از رحمت بيکرانت را سپاس گويم .خداوندا راه گم کرده ام ، هدايتم کن .خدايا قلبم را از تمام کينه ها پاک کن که غير از تو کسي را بر اين کار قادر نيست .خدايا شکّم را به باور ، باورم را به ايمان و ايمانم را به يقين مبدل فرما.خداوندا با من چنان كن كه در خور مقام پادشاهيت باشد نه در خور مقام پست دنيايي من .يا رب نظر تو برنگردد..................... In matn0 az gushi alireza bardashtam. Mer30 dadasham
+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 8:37  توسط ایمان | 
سلام

دارم مانیتو رو میبینم. دستم به تایپ نمیره. بذار واسه بعد. سرم طبق معمول درد میکنه.

سر فرصت میام کلی بات حرف دارم.

شبت شیک و پر ستاره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 6:38  توسط ایمان | 
السلام علیک یا بقیة الله فی الارضه..
به دلم افتاده آقا می‌آید. دیگر خبری در راه نیست؛ مردی در راه است؛ از
کوچه پس کوچه‌های روزگار.
و تو ای امام آخرالزمان، خواهی آمد به زودی. به زودی زود و لبخند را آشتی
خواهی داد با لب پا برهنه‌ها.
زودتر بیا آقا. خدا ما را دوست داشت که تو را از چشم دشمن دور کرد والا
اینها تو را هم کشته بودند اما زودتر بیا آقا. مهم‌ترین نشانه ظهور تو،
دل بی‌تاب ماست و اینکه دیگر قرار از دست داده‌‌ایم.

میلاد امام عشق و انتظار حضرت مهدی صاحب الزمان رو بهتون تبریک میگم .
برای تعجیل در فرج آقا امام زمان با هم دعای فرج رو زمزمه می کنیم :

بسم رب المهدی(عج)

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ

صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ

في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ

وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً

حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

ای آسمانی ترین!
بگو که ابرهای رحمت بر وجودی نالایق ببارند...
بگو آرام بخشند اندکی این آتش سوزان هجران را...
منتظران چشم براهند...
بارانی ترین من بیا...

یا صاحب‌الزمان ! مهر تو سرمایه‌ی جان من است

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 19:1  توسط ایمان | 
 

سلام خوبی؟

چیه چرا اخمی باز؟ هان؟ اخه قربونت برم چرا اینجوری میکنی تو؟  خب کار داشتم این چند وقت نیومدم دیگه. ببخش حالا ؟ ببخش دیگهههههه .... الووووووووو ........... با توام ها.........

خب عزیز من من جز تو کیو دارم که توام باز ناراحتی ؟؟؟؟؟؟ اگه اینجوری اذیتم کنی قالبتو عوض نمی کنما. از من گفتن بود. راستی امروز باز تو شرکت از بس خسته بودم یادم رفت چایی رو که ریخته بودم  باز سرد شد . یادم رفت بخورم . شاید بگی مگه جایزت میدن که این کارا رو میکنی که مطمئنم میگی . اما من الان واسه یه چیزی دارم تلاش میکنم که همه این سختیا رو واسم اسون میکنه. الانم که اومدم پیشت فضاتو عوض کردم میدونم باید منتتو بکشم که اشتی کنیم. بخدا زمین خوردتما. باشه من کوچیکت . حله؟؟؟؟؟؟ یه قالب خوشگل واست میخرم. از این گرونا. تو فقط بخند. یه خبر خوب واست دارم. چندتا از زحمتام دارن به ثمر میشینن.  تو چه خبر داری؟ کسی اومده نظر بده ؟ نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرااااااااااا؟  دیدی باز دلداری میدی که بیام آپت کنم؟    منتظرمممممممممممممممممممممممممممم...

وقتی در تنهایی خودم قدم می زنم خاطرات با تو بودن.... آرامشم را بر هم می زند.... چه پریشانی لذت بخشی است .... دلتنگ تو بودن.... ....دلم برای شنیدن صدایت تنگ شده برای دیدنت.... دیشب در خواب منتظر آمدنت بودم.... اما به خوابم هم نیامدی و درد انتظار را در خواب هم حس کردم.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 21:58  توسط ایمان | 
باز داره  رنگ درختان زرد میشه . همیشه این رنگ رو رو درختا می دیدم خیلی لذت میبردم. عاشق پاییز بودم . باور نداری از درختای خزون زده خونمون یا سر کوچمون بپرس. به هر دوتاش اعتماد کن اونا دروغ نمی گن. بهت می گن از پاییز بیشتر از تابستون خوشم میومد. می گن که تو بچگیم چقدر رو این برگای خشک پاییزی راه میرفتم و لذت می بردم. اما الان....                                                                     میترسم. از پاییز می ترسم. وقتی میبینم کم کم  رنگ درختا رو به زردی می گذاره دلشوره پیدا می کنم. از تماس تلفن تو پاییز میترسم. از اینکه بی هوا و بدون اینکه منتظر کسی باشی تلفنم زنگ بخوره می ترسم. پارسال همین روزا بود که دلتنگی یکی رو سینم سنگینی می کرد . منتظر بودم برگرده. منتظر بودم بیاد تا باز من بگم و اون دعوا کنه . نصیحت کنه . تشویق کنه. بعد یک هفته دوری قرار بود بهش زنگ بزنم و بخاطر دعوامون ازش عذر بخوام. تقصیر من بود . مثل  همیشه. اما اون کوتاه اومد. نفهمیدم از کجا این همه صبر رو می اورد. چقدر خوب بود. الان اینو می فهمم. الان که هیچ دوستی ندارم که مثل مهدی درکم کنه. زنگ زدم بهش خاموش بود . چند بار دیگه. خاموش بود . یاد حرفای پوریا که روزهای اخر می گفت ماشین شخصی خطرناکه افتادم. دلشوره به جونم افتاد. اون شب به هیچکی نگفتم. اخه ادمی نبود که گوشیش این همه خاموش باشه. صبح زود که بچه ها تماس گرفتن اصلا تو این فکر که بخواد اتفاقی افتاده باشه نبودم. تنها کلماتی که از دوستم شنیدم : سرد خانه ماهشهر.....        یکسال گذشت. هنوز هم نفهمیدم که یهو چی شد. هنوز هم منتظرم که بیاد. یکسال گذشت اما دلم هنوز همونقدر براش تنگ میشه که روز اول ....                                                                                                                                  رفت و  انگار نه انگار که چه قولها بهم داده. دلم واسه سه تارت تنگ شده. واسه انگشتات که حرف دلمو رو سیمای سه تارت پیاده می کردند.

"میگذرد کاروان

            پیش گل ارغوان

                        قافله سالار آن

                                    سرو شهید جوان

در غم این عاشقان

            چشم فلک خون فشان

                        داغ جدایی به دل

                                    آتش حسرت به جان

خورشیدی، تابیدی، ای شهید!

در دلها جاویدی، ای شهید!

می گرید٬ در سوگت٬ آسمان

می سوزد٬ از داغت٬ شمع جان

چون روید٬ لاله از٬ خاک تو

یاد آرم٬ هر جا از٬ خاک تو

بنگر چون شد
              دلها خون شد
                            زین آتش ها

از موج خون 
              شد لاله گون 
                         دشت و صحرا

زین درد و غم
             گرید عالم
                     ای شهید ما !

از این ماتم٬ خون می گریم ای یاران ای یاران سوزم از یاد ببرید٬ داغ ظلم را ستنید

خون هر جانباز٬ می دهد آواز٬ جان فدای وطنم٬ خاک ایران کفنم

ای دریغا٬ لاله ی ما ٬ گشته گلگون٬ خفته در خون

خورشیدی، تابیدی، ای شهید!

در دلها جاویدی، ای شهید!

می گرید٬ در سوگت٬ آسمان

می سوزد٬ از داغت٬ شمع جان

یادته؟ همیشه میدونستی این اهنگو دوست دارم همیشه تا دلم میگرفت اینو واسم میزدی. خیلی دوست دارم باز ببینمت. واسه من مهدی هنوز سفره. من اعتقاد  دارم که مرگ پایان کبوتر نیست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 21:0  توسط ایمان | 
 
درد دل های نی نی کوچولو
خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«باچنگال غذابخور»
خدا به ما صدا داده – مامان میگه،«جیغ نزن»
مامان میگه،«کلم بخور،حبوبات و هویج بخور»
ولی خدا به ما هوس بستنی شیره‌ای داده
خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«دستمال بردار»
خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«باید دستکش هات رو دست کنی»
خدا به ما بارون داده – مامان میگه،«مبادا خیس بشی»
مامان میخواد که ما مراقب باشیم وزیاد نزدیک نشیم
به اون سگ های قشنگ غریبه ای که خدا بهمون داده نوازششون کنیم
خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«برو دستت رو بشور»
ولی آخه خدا به ما جعبه های پر اززغال. تن های سیاه شده قشنگ
داده،چه جور!
من چندان باهوش نیستم،ولی یه چیز رو مطمئنم بخدا
یا مامان داره اشتباه می کنه،یا اگه نه،خدا.

اینم ۵۰ سالگی توییتی عشق بچگی هام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 20:54  توسط ایمان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم

پیوندهای روزانه
خبر داغ (توهین دوباره نشریه )
سینه چاک
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1389
دی 1389
آذر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پیوندها
بلور جان
بچه مثبت
دلتنگیهای من
حقایق
بی سرزمین تر از باد
سهراب سپهری
همزبان تنهاییام
پرسپولیس
بخش کشاورزی دانشگاه باهنر
حالشو ببر دوست من
او ستاره من
چشمان بارونی
گروه لاله زار
عکاسخونه
گریه های مهربون
شبای بی کسی
لاوخونه داش نعیم
چت بدون یاهو مسنجر
دوستوم
ناشناس مهربون
دهکده جهانی
بروبکس دانشگاه آزاد ابهر
اهورا
داداشی
غریبه

 

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM