![]() |
![]() |
|
| آدمک آخر دنياست بخند آدمک مرگ همين جاست بخند آن خدايي که بزرگش خواندي به خدا مثل تو تنهاست بخند |
|
PESARE BAD has entered بر فرض که سلام امروز طبق معمول لنگمو زده بودم به دیوار و فکر می کردم. داشتم به این جمله فکر میکردم: " تو هرچی که اتفاق میفته یک حکمتیه". جالب بود واسم. یعنی من همه این اتقاقاتیو که میفته بذارم پای حکمت؟ یعنی عوامل دیگه که خودم عمده ترینشم اصلا دخالتی ندارن تو بوقوع پیوستن؟ شرکت طبق حکمت تعطیل شد؟ پرونده ام رو قضا و قدر گم شد؟ مصدومیتم که باعث عقب افتادن کارام شد هم حکمته؟؟؟ انصراف حکمت بود؟ . گیجم خیلی گیج. دست و دلم به هیچ کاری نمیره. کاش بر میگشتم به دوران کودکیم. وقتی متین رو میبینم اینقدر حسودیم میشه بهش. هرکار دلش میخواد میکنه هیچکی هم بهش گیر نمیده. به سگ میگه هاپو به جایی بر نمی خوره. به کلاغ میگه توتو اما تو قانون جاذبه هیچ خللی وارد نمیشه. اخر سر هم همه اونو بیشتر از من دیلاغ سیبیل کلفت دوست دارن. بگذریم. میخوام امروز با خدا سر شاخ شم. اخه اونه که تا ته حرفامو چه از رو عصبانیت باشه چه خوبیت تا ته گوش میده اخر سر هم دنبال راهیه که یا اجر بده یا هدایت کنه. درست برعکس این نظام جمهوری. کافیه یه چی بگی که به مزاجشون خوش نیاد. چنان کله پات میکنن که نفهمی از کجا خوردی: اخه اوستا کریم قربونت برم این چه طرزشه؟؟ هان؟ چرا هرچی خم و راست میشم جلوت چیزی جز زانو درد نداره واسم؟ قربون مرامت مگه نگفتی از تو حرکت از من برکت؟؟ پس چرا تا دیدی یکم رو غلتک افتادم پا گذاشتی جلو پام؟؟ همه چی رو یجا ازم گرفتیا . حواست هست؟؟ معلومه داری چیکار میکنی؟ بخدا موندم چی بگم؟ بابا یبار هم به ما حال بده جا دوری نمیره ها. اینا رو گرفتی نوش جونت. تورو جون هرکی دوسش داری یه ارامش بهم بده فقط. بذار از سختی های زندگیم هم لذت ببرم. جوری بهم بینش بده که اصلا سختی نبینم. چیه؟؟ کاره سختیه؟؟ یا نمیخوای بهم حال بدی؟ اخه چرا؟؟ من که گفتم غلط کردم. نیگا پسر خوبی شدم. نیگا کارامو درست انجام میدم همونطور که میخوای. نیگا چقدر ... با تواما. اهای. اه. اصلا نیگا نکن. توام ماله بقیه ای. من سهمی از نگاهت , از لطفت ندارم. باشه. تا نیای منتم رو نکشی دیگه کاریت ندارم. بای PESARE BAD has been kick out of our eyes because he is not patient and waana get things without any effort PESARE BAD has left |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 23:19 توسط ایمان |
|
|
سلام و گاهی باید سکوت کرد...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 4:38 توسط ایمان |
|
|
خدايا ميشنوي ؟ خداوندا به من توفيقي ده که فقط يک روز بنده مخلص تو باشم که مي دانم حتي ساعتي اين چنين بودن بس دشوار است .خدايا يا مهر آنان را که در دلشان بر من محبتي نيست از دلم بيرون کن يا به من صبري ده که کساني را که دوستم ندارم دوست داشته باشم .خدايا سينه ام را چنان بگشاي که درد هاي تمام عالم را در آن جاي دهم. حتي درد محکوم شدن به گناه هاي ناکرده ام را.خدايا بر من ذره اي از رحمت بيکرانت را ببخش تا بتوانم آنانکه محبتم را تقديمشان کردم و تحقير شدم ، آنان که دوستشان داشتم و دشمنم داشتند و آنان که درحقم ظلم کرده اند را ببخشم.خداوندا دستانم خالي اند و دلم غرق در آمال . يا به قدرت بيکرانت دستانم را توانا گردان يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتي خالي کن .خدايا مي دانم که نادانم به ذره اي از علم بيکرانت دانايم کن .بارالها زبانم در ستايش تو قاصر است به من زباني عطا کن تا گوشه اي اندک از رحمت بيکرانت را سپاس گويم .خداوندا راه گم کرده ام ، هدايتم کن .خدايا قلبم را از تمام کينه ها پاک کن که غير از تو کسي را بر اين کار قادر نيست .خدايا شکّم را به باور ، باورم را به ايمان و ايمانم را به يقين مبدل فرما.خداوندا با من چنان كن كه در خور مقام پادشاهيت باشد نه در خور مقام پست دنيايي من .يا رب نظر تو برنگردد.....................
In matn0 az gushi alireza bardashtam.
Mer30 dadasham
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آذر 1389ساعت 8:37 توسط ایمان |
|
|
سلام
دارم مانیتو رو میبینم. دستم به تایپ نمیره. بذار واسه بعد. سرم طبق معمول درد میکنه. سر فرصت میام کلی بات حرف دارم. شبت شیک و پر ستاره. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 6:38 توسط ایمان |
|
|
السلام علیک یا بقیة الله فی الارضه..
به دلم افتاده آقا میآید. دیگر خبری در راه نیست؛ مردی در راه است؛ از کوچه پس کوچههای روزگار. و تو ای امام آخرالزمان، خواهی آمد به زودی. به زودی زود و لبخند را آشتی خواهی داد با لب پا برهنهها. زودتر بیا آقا. خدا ما را دوست داشت که تو را از چشم دشمن دور کرد والا اینها تو را هم کشته بودند اما زودتر بیا آقا. مهمترین نشانه ظهور تو، دل بیتاب ماست و اینکه دیگر قرار از دست دادهایم. میلاد امام عشق و انتظار حضرت مهدی صاحب الزمان رو بهتون تبریک میگم . بسم رب المهدی(عج) اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً ای آسمانی ترین! یا صاحبالزمان ! مهر تو سرمایهی جان من است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 19:1 توسط ایمان |
|
|
سلام خوبی؟ چیه چرا اخمی باز؟ هان؟ اخه قربونت برم چرا اینجوری میکنی تو؟ خب کار داشتم این چند وقت نیومدم دیگه. ببخش حالا ؟ ببخش دیگهههههه .... الووووووووو ........... با توام ها......... خب عزیز من من جز تو کیو دارم که توام باز ناراحتی ؟؟؟؟؟؟ اگه اینجوری اذیتم کنی قالبتو عوض نمی کنما. از من گفتن بود. راستی امروز باز تو شرکت از بس خسته بودم یادم رفت چایی رو که ریخته بودم باز سرد شد . یادم رفت بخورم . شاید بگی مگه جایزت میدن که این کارا رو میکنی که مطمئنم میگی . اما من الان واسه یه چیزی دارم تلاش میکنم که همه این سختیا رو واسم اسون میکنه. الانم که اومدم پیشت فضاتو عوض کردم میدونم باید منتتو بکشم که اشتی کنیم. بخدا زمین خوردتما. باشه من کوچیکت . حله؟؟؟؟؟؟ یه قالب خوشگل واست میخرم. از این گرونا. تو فقط بخند. یه خبر خوب واست دارم. چندتا از زحمتام دارن به ثمر میشینن. تو چه خبر داری؟ کسی اومده نظر بده ؟ نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرااااااااااا؟ دیدی باز دلداری میدی که بیام آپت کنم؟ منتظرمممممممممممممممممممممممممممم... وقتی در تنهایی خودم قدم می زنم خاطرات با تو بودن.... آرامشم را بر هم می زند.... چه پریشانی لذت بخشی است .... دلتنگ تو بودن.... ....دلم برای شنیدن صدایت تنگ شده برای دیدنت.... دیشب در خواب منتظر آمدنت بودم.... اما به خوابم هم نیامدی و درد انتظار را در خواب هم حس کردم..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 21:58 توسط ایمان |
|
|
باز داره رنگ درختان زرد میشه . همیشه این رنگ رو رو درختا می دیدم خیلی لذت میبردم. عاشق پاییز بودم . باور نداری از درختای خزون زده خونمون یا سر کوچمون بپرس. به هر دوتاش اعتماد کن اونا دروغ نمی گن. بهت می گن از پاییز بیشتر از تابستون خوشم میومد. می گن که تو بچگیم چقدر رو این برگای خشک پاییزی راه میرفتم و لذت می بردم. اما الان.... میترسم. از پاییز می ترسم. وقتی میبینم کم کم رنگ درختا رو به زردی می گذاره دلشوره پیدا می کنم. از تماس تلفن تو پاییز میترسم. از اینکه بی هوا و بدون اینکه منتظر کسی باشی تلفنم زنگ بخوره می ترسم. پارسال همین روزا بود که دلتنگی یکی رو سینم سنگینی می کرد . منتظر بودم برگرده. منتظر بودم بیاد تا باز من بگم و اون دعوا کنه . نصیحت کنه . تشویق کنه. بعد یک هفته دوری قرار بود بهش زنگ بزنم و بخاطر دعوامون ازش عذر بخوام. تقصیر من بود . مثل همیشه. اما اون کوتاه اومد. نفهمیدم از کجا این همه صبر رو می اورد. چقدر خوب بود. الان اینو می فهمم. الان که هیچ دوستی ندارم که مثل مهدی درکم کنه. زنگ زدم بهش خاموش بود . چند بار دیگه. خاموش بود . یاد حرفای پوریا که روزهای اخر می گفت ماشین شخصی خطرناکه افتادم. دلشوره به جونم افتاد. اون شب به هیچکی نگفتم. اخه ادمی نبود که گوشیش این همه خاموش باشه. صبح زود که بچه ها تماس گرفتن اصلا تو این فکر که بخواد اتفاقی افتاده باشه نبودم. تنها کلماتی که از دوستم شنیدم : سرد خانه ماهشهر..... یکسال گذشت. هنوز هم نفهمیدم که یهو چی شد. هنوز هم منتظرم که بیاد. یکسال گذشت اما دلم هنوز همونقدر براش تنگ میشه که روز اول .... رفت و انگار نه انگار که چه قولها بهم داده. دلم واسه سه تارت تنگ شده. واسه انگشتات که حرف دلمو رو سیمای سه تارت پیاده می کردند.
"میگذرد کاروان پیش گل ارغوان قافله سالار آن سرو شهید جوان در غم این عاشقان چشم فلک خون فشان داغ جدایی به دل آتش حسرت به جان خورشیدی، تابیدی، ای شهید! در دلها جاویدی، ای شهید! می گرید٬ در سوگت٬ آسمان می سوزد٬ از داغت٬ شمع جان چون روید٬ لاله از٬ خاک تو یاد آرم٬ هر جا از٬ خاک تو بنگر چون شد از موج خون زین درد و غم از این ماتم٬ خون می گریم ای یاران ای یاران سوزم از یاد ببرید٬ داغ ظلم را ستنید خون هر جانباز٬ می دهد آواز٬ جان فدای وطنم٬ خاک ایران کفنم ای دریغا٬ لاله ی ما ٬ گشته گلگون٬ خفته در خون خورشیدی، تابیدی، ای شهید! در دلها جاویدی، ای شهید! می گرید٬ در سوگت٬ آسمان می سوزد٬ از داغت٬ شمع جان یادته؟ همیشه میدونستی این اهنگو دوست دارم همیشه تا دلم میگرفت اینو واسم میزدی. خیلی دوست دارم باز ببینمت. واسه من مهدی هنوز سفره. من اعتقاد دارم که مرگ پایان کبوتر نیست.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 21:0 توسط ایمان |
|
|
درد دل های نی نی کوچولو خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«باچنگال غذابخور» خدا به ما صدا داده – مامان میگه،«جیغ نزن» مامان میگه،«کلم بخور،حبوبات و هویج بخور» ولی خدا به ما هوس بستنی شیرهای داده خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«دستمال بردار» خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«باید دستکش هات رو دست کنی» خدا به ما بارون داده – مامان میگه،«مبادا خیس بشی» مامان میخواد که ما مراقب باشیم وزیاد نزدیک نشیم به اون سگ های قشنگ غریبه ای که خدا بهمون داده نوازششون کنیم خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«برو دستت رو بشور» ولی آخه خدا به ما جعبه های پر اززغال. تن های سیاه شده قشنگ داده،چه جور! من چندان باهوش نیستم،ولی یه چیز رو مطمئنم بخدا یا مامان داره اشتباه می کنه،یا اگه نه،خدا. اینم ۵۰ سالگی توییتی عشق بچگی هام
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 20:54 توسط ایمان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر آن نظر بند سبز را که در کودکی بسته بودی به بازوی من در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق خمره دلم بر ایوان سنگ و سنگ شکست دستم به دست دوست ماند پایم به پای راه رفت من چشم خورده ام من چشم خورده ام من تکه تکه از دست رفته ام در روز روز زندگانیم |
| پیوندهای روزانه |
|
خبر داغ (توهین دوباره نشریه ) سینه چاک آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|